
فکر می کردم
کسی هست تا بیدار باشِ
کابوس چند ساله ام باشد
با اعتماد به چرخش دورانی زمین
پایم را روی دو نقطه گذاشتم
شاید برمودا و یا اهرام ثلاثه
نمی دانم
از هرچه بود
بالا رفتم
من اعتماد داشتم
به دوران تقویم ها
به دور مجسمه های گچی
به کج شدن سایه ها
کنار میله های شاه جهان
مردم را دیدم
که از دماوند سبز شدند
پاهایم میان دو رود ارس و نیل ، شقه شد
و دستهایم به آرامی
از تاریک ترین خلیج گذشت
فکر می کردم شاید این خواب
چند روز بعد
در فنجان فال پیرزنی
آشفته شود
دیگر اعتمادم را از دست داده ام
به جاذبه زمین
به صدای خسته قاصدکها
می خواستم بیدار شوم
ولی هنوز خوابم و
کابوسهایم تمامی ندارند
....................................................................................
نوشته مینو نصرت بر این شعر :
با سپاس از مینوی عزیزم
شعر با فکر می کردم آغاز می شود
حسی یا فکری که از موعد آن گذشته است و میتواند مورد نقد قرار گیرد . متعاقب این فکر است که سطر های بعدی شاعر همچون خیالی دور از دسترس چیده می شوند و در نهایت منجر به یک خواب مضاعف می گردند . در این شعر زیبا شاید با دستکاری افعال میشد حضوری پررنگ تر ی در اکنون را سرود . ولی به نظر می رسد شاعر مانند چشمی از دور به وقایع اتفاق افتاده ی تاریخ و نیز در حال وقوع می نگرد و بعد رویا هایش را در میان می گذارد . رویاهایی که حمل بر شانه ها نباشد و وارد جریان زندگی نگردد نقشی بر آب است که در نهایت منجر به خستگی مفرط و گریختن به پشت پرده ها و حصیر ها و پلک ها می گردد.
نام شعر اعتماد است
شبیه به عنوان مثال :عشق
شباهت این دو به هم خیلی زیاد است اما چیزی که در این شعر قابل درک است ، تقاضای اعتماد از جهان بیرون است و گوهری که به نظر من اگر مرواریدش در اقیانوس جان نباشد نمی توان آن را از بیرون درخواست کرد . مثال بارز ش سرخی گونه های سیب است که می گوید : من رسیده ام و شیرین
این پختگی و سرخی ناشی از حضور اعتماد و عشق درونی است که در جان آدمی قد می کشد و هر ازگاهی بلند تر از او پا به میدان جهان می گذارد . این شعر با تمام تصاویر زیبایش اعتماد شاعرش را همراه خود ندارد ، و این عدم اعتماد باعث می شود که نسبت به تمام داده ها و هست ها و نیست ها بدگمان و ناباور شود . شاید درست تر این باشد که بگویم شاعر در این شعر به نقطه ی تردید نرسیده است و با عدم تحقق رویاهایش که مدام به آنها فکر می کرد و می کند ، خود را در میان کابوسی غریب به جا می آورد و خواب را ترجیح میدهد .
یقین دارم پله ی نخست این شعر اگر با اعتماد ، همچنان که نام شعر است ، آغاز می شد به رویایی غریب منتهی می گشت .
تمام این هارا نوشتم تا بگویم : شعری که حرفی برای گفتن داشته باشد مخاطب را دست خالی بر نمی گرداند و انگشتانش مثل انگشتان من آسیمه سر می نویسند و باز به نظر می رسد کم نوشته است .
سلام و سپاس آزاده جان